طنز چریکو

نکته های چرکو ۹

خوانندگان جان سلام  

 

در چند روز اخیر نامه ای محرمانه _ عاشقانه به دست چرکو افتاده که پس از مدتی کلنجار رفتن با حس ناسیونالیستی خود و بگو مگوهای مغرضانه با عواطف خوش و ناخوش خود به ناچار مخیر به انتشار آن شدم ، معذالک از خواهر ارجمند جناب بلاد کبیر هلیله بابت اجازه انتشار این نامه تشکر وافر را ابراز می دارم. 

 

نامه بلاد کبیر هلیله به خواهرش روستای گاودانه

 

خواهر عزیزتر از جانم ؛

گاودانه خانم سلام ؛ 

از اینکه به سلامتی بختت باز شد و در نهایت فردی نیکوکار توانست گرگر تله کابینت را بهسازی کند خیلی خوشحالم. مبارکا باشد. ببخش از اینکه نتوانستم زودتر از اینها به تو تبریک بگویم. امیدوارم که دیگر شاهد قطع دست بچه هایت در حین جابجایی از رودخانه ات نباشیم.

خواهر خوب من ؛

بچه های من روز به روز در حال تلف شدن هستند یکی در صحرا گم می شود دیگری در دریا غرق می شود ، یکی دیگر از تشنگی تلف می شود و آخرییش هم تابستان قبل از گرما تلف شد ، لابد تا به حال فهمیده ای که عدم تعیین تکلیف چه مصائبی دارد. روزی گفتند گاودانه قابلیت توسعه ندارد ، روز دیگر گفتند مردم گاودانه تحت تاثیر برخی رسانه ها قرار نگیرند ، و بار آخر گفته شد که گاودانه محل مناسبی برای زندگی کردن نیست ، عوضش حالا هم برایت تبریک می گویم و هم برایت آرزوی خوشبختی می کنم اما در عالم خواهری چند نصیحت خدمت شما عرض کنم شاید مفید فایده برایت شود.

اول اینکه از این مسئولین زیاد کدورتی به دل نگیر ، از آنها دلخور نباش ، آنها واقعاً سرشان شلوغ است . آنها مطمئناً هر روز و شب بهت سر می زنند و جویای احوال تو و بچه هایت هستند ، دوست دارند کارها را به بهترین وجه ممکن انجام دهند ، بخاطر همین هم بلاتکلیفیت زمان زیادی را برد.

تازه خدا را شکر کن که فرد نیکوکاری بالاخره توانست بلاتکلیفیت را به سامانی برساند اما من بیچاره نمی دانم ...

بگذریم خواهر جان!

دیگر اینکه خیال برت ندارد چون در رادیو و تلویزیون و جراید تعریف و تمجیدت می کنند بی نظیری ، مرا با این ابهت و سن و سال  به حال خود رها کردند ، تو که جای خود داری ، خدا به سر شاهد است اینها را از سر حسادت‌های خواهرانه نمی‌گویم ، تو خواهر کوچک‌تر و افتخار منی ، امید منی ، منتها نمی‌خواهم آن‌طوری که توی ذوق من خورد توی ذوق تو بخورد. هیچ چیزی بدتر از توی ذوق خوردن نیست

خواهر خوب و نازنینم !

خواهی دید که بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد ، چگونه تو را به دست فراموشی می سپارند و به امان خدا رها می کنند ، همه این کارها را سر من آوردند و من از همه جا بی‌خبر هم هر روز اشکم در می‌آمد تا اینکه بالاخره دوست خوبم روستای تمبک پیغام داد که دعوا سر چیز دیگری‌ست

البته او هم از اول در جریان نبوده و هر روز تکلیفی را توی سرش می‌زدند تا اینکه بعد از چند سال آزگار یک گوشه‌ای سوخته و نیمه‌جان افتاد ، حرص ‌خورد و بالاخره بعدا شستش خبردار می‌شود داستان سر چیز دیگری‌ست.

ولی به هر حال هیچ به دل نگیرخواهر کم! که اینها اصل دعوای‌شان چیز دیگری‌ست ، منتها دق دلی‌شان را سر من و تو و فرزندانمان در می آورند . ما باید بسوزیم و به پای این بلاتکلیفی بسازیم.

قربانت

خواهر به سن بزرگ‌ترت، بلاد کبیر هلیله