X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

طنز چریکو

طنز بزرگان ۵

خوانندگان جان سلام   

 

 

                               اندر عشق جوانی  

 

 

القصه بگویم که منم چرکوی زیبا ، به دستم شده خودکار ، نویسم به شما مردم اینجا :

دختری بود به غایت زیبا ، تنگ دهان ، تنگ کمر ، بسته میان !

مردکی دیدش و اول لعنی داد به شیطان رجیم ، پس به زوق آمد و او گفت چنین :

که تو ای لعبتک با نمک و خوش سخنک!

پس کی آیی این گونه به دیدار دلک ، ای جیگرک ؟

که منم آخر تیپ ، هیکلم در نظر اهل محل ، شده بیست !

پس از آن ساعت بسیار نشستند و دل و قلوه به میزان فراوان و بسی شکلک بوس و جگر و قلوه بدادند به هم ؛

و به ناگه ز زمین و زهوا ، در همه جا ، یگان ویژه و ننجا ، آن دو عاشق پر شور گرفتند به هوار و همهمه ، کردند سوار با من منه ، بردند به پیش محکمه !

قاضی اخمی به دو فاسق بنمود و چهره در هم بکشید :

به چه جرأت ، چه غلط ها دو نفر کرده به خلوت نگاه ؟!

این بود جرم و گناه ! بی نکاح ؟

پس از آن حکم نمود ، بنمایند نکاح !

دو سه ماهی به جدال و به هوار و به جیغ و دست لت و پار !

رفتند سراغ قاضی عدل خدا :

ایهاالقاضی عادل ؛ من از این مرد مچل برهان ، جان شما !

ایهاالقاضی عادل ؛ والله بگشایم تو گره ، برهان من از این مادر فولاد زره !

چون که قاضی سخنان هر دو عاشق سابق بشنید ؛ چهره در هم بکشید!

چه غلط ها !؟

بروید گم بشوید ،  

که نبوده فعل من دفتر و محضر و ثبت طلاق ، ای دو الاغ !